يا امين الله
گفتي كه اگر ستم شود مي آيي...
بعضی تصمیم ها گرفتنش خیلی گرون پای آدم تموم میشه ساعتای ۱۰ و ۱۱ شب بود که میخواستیم برگردیم کمی پیاده روی کردیم و ایستادیم برای تاکسی یه آژانس رد شد مسیرمون رو که گفتیم حالا چون دید آخر شبه و ۲ تا خانم هستیم و میخوایم یا با تاکسی بریم یا آژانس کرایه ۳ تومنی رو گفت ۱۰ تومن ما هم فقط میخواستیم زودتر برگردیم سوار شدیم تا نگو آژانس یکی از شهرکهای اطراف شیرازه و آدرس اینورا رو درست بلد نیست نیم ساعت که چرخید رسیدیم نزدیکای جای اول . جناب بنزین هم تموم کرد حالا درست شد . همکارم هم بنده خدا پسربچه اش مدام زنگ میزد که زود بیا پیاده شدیم یه ماشینی ایستاد فکر می کرد ماشین ما خراب شده وقتی دید آژانس نابلد که بنزین هم نداشته مسافر سوار می کرده با ناراحتی سوارمون کرد و به اون بنده خدا بنزین هم نداد . 10 دقیقه ایی رسونده مون خونه همکارم . 3 دقیقه بعد زنگ در رو زد که اشتباهی بهش پول دادیم کرایه اش 3 تومن میشده ما 10 تومن کرایه دادیم . همکارم گفت که بخاطر لطفتون بوده و خلاصه رفت به همکارم گفتم : پریسا ببین دنیا رو مایی که امشب رفتیم با هم درد دل کنیم که بهمون خوش بگذره و خستگی کار از تنمون در بره اینطور برا برگشت اعصابمون خرد شد . اون راننده آژانسی که دید ما 2 تا خانمیم و بخاطر کد آزانسش میخوایم سوار شیم طمع کرد که 3 برابر پول بگیره هیچی که گیرش نیومد هیچ وسط راه هم بی بنزین موند ولی این جوونی که از رو ادب و تعصب ایستاد و مارو رسوند وقتی دید پولش اضافه هست میخواست بقیه اش رو برگردونه بخاطر نیتش 3 برابر اونچه حقش بود خدا بهش داد. پرنده کنار تنگ ماهی نشسته بود ... ماهی را نگاه میکرد ... و می گفت : سقف قفست خراب شده ! چرا پرواز نمی کنی؟؟؟ مادر یعنی " ما " هر چه می کشیم از زخم " در " است حی علی العزا ... نوای این ایام: وای مادرم مادرم مادرم از دیشب برنامه "صفر عاشقی " تو مسجد دانشگاه برگزار شد . احیاء ویژه مراسم عزاداری حضرت زهرا (س) راس ساعت ۰۰ : ۰۰ شاید دیر شده باشه ولی با تمام عید رو به همه تبریک میگم بیاندیش چه چیز بهترین است من آن را برایت آرزو میکنم و سرنوشت تا انتها همیشه بد است اگر چه ساده ام و خوش خیال اما... نه چرا که آخر این ماجرا همیشه بد است ۳۴ روزه که مادر پدر رو ندیدم کسی که حرف دلش را نگفت ، من بودم تا بوده چنین بوده تا هست چنین باشد مدام سرگرم برنامه های دهه فجر شدم قراره ۳۰ اجرا برای صنعت نفت داشته باشیم که تا دیشب فقط ۱۳ برنامه اجرا شده کار شلوغ و پر مشغله ایست آنجا جگر گرسنه ها شعله ور است ای وای بر این شهر که در غربت آن همسایه ز همسایه خود بی خبر است آمد درست زير شبستان گل نشست یک زن تمام درد ها را گریه می کرد آتش گرفته بود و تنها گریه می کرد بوی حبیب و بوی سیب و کربلا بود دیدی که طبل و سنج سقا گریه می کرد ؟ مجنون ترین مادر نگاهش آب می شد وقتی که می رفتی که لیلا گریه می کرد .... شش ماه می شد دستهایش غنچه بودند خشکید و مادر لا لالا لا گریه می کرد می رفت تا مشکی بپوشد لحظه ها را ماتم زده در سوگ فردا گریه می کرد بغض تمام آسمان در زن نشسته زینب تمام ابرها را گریه می کرد خدا رو شکر امسال روز اول و دوم محرم رو مهمان امام رضا (ع) بودیم دلم میخواست امسال اینقدر درکم را بالا ببرم تا عظمت روح کلام حضرت زینب (س) را بفهمم دهه اول گذشت و من .... خیلی کوچک تر از آنم که بتوانم هضم کنم چه دید زینب در میان سر های به نیزه برده و سینه های چاک چاک چه دید در بین قنداقه خونی و دست جدا شده که فرمود: " ما رایت الا جمیلا" . پاييز بود و خدا بر خلاف اينكه زمين را مي خوابانيد ، من را بيدار كرد. دلش خواسته بود در برگريزان زرد، پاي دنيا را به زندگيم باز كند. حالا براي من تاريخ تولد همه چيز آبان 67 است اصلا بنظرم مي آيد كه دنيا را پاييز آفريدند . . . . یادش بخیر مقابل ضریح حضرت علی در جمع خودمانی برای دوستان خواندم به همین دلیل بسیار از آن لذت می برم بگردون ابرش از رحمت برون شد از دل دریا که دریا شد از آن صحرا، که صحرا شد از آن دریا ز حسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد بینا جنابش خالقی باشد که بر خلقش دو صد عالم به هر عالم دو صد آدم - به هر آدم دو صد حوا به حکمش صد هزاران طور بر هر طور صد موسی به هر موسی هزاران بیضه اندر بیضه صد عیسی نه وصفش این چنین باشد، که میگویند درعالم عیدتون مبارک و اینک صدای محمل زینب است که پای بر سر زمین می کوبد حسین می آید تا در مسلخ عشق عرض اندام نماید عزیزهایش را آورده می خواهد آبروداری کنند اباعبداله تمام دارایی اش را آورده تا یک جا قیمت عشق را بپردازد تا عشق را به قیمت واقعی اش بخرد و این است رسم عاشقی ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست در يكي از پست ها نوشته بودم "درد هر روز مي آيد مقابل ميز كارم مي نشيند و می رود ...." يكي از همين درد ها زهرا بود زهرايي كه سال آخر دبيرستان است زهرايي كه مادرش را در 8 آبان دو سال پيش دقيقا روز تولد امام رضا از دست داد . و مادرش با ضربه هاي ناشيانه پدر معتادش از دنيا رفت زهرايي كه يكبار طعمه انگل هاي جامعه شده بود هر از گاهي مي آمد مقابلم مي نشست ، درد دل مي كرد و مي رفت . هميشه چشمانش پر از اشك بود هفته پيش آمده بود اداره . مرخصي بودم ، برايم يادداشت گذاشته بود که " سلام اومدم دیدم نیستی میخواستم باهات حرف بزنم من از 8 آبان بدم مياد بنظرت امسال چي ميشه آخه چند روز ديگه 8 آبانه" فكر مي كردم از يادآوري تاريخ مرگ مادرش حرف مي زند و اما 8 آبان ساعت 2:۴0 تازه داشتم ناهارم را مي كشيدم كه كلاغ هاي شهر خبر آوردند زهرا شب قبل با پدرش درگير شده ، 8 آبان مدرسه نرفته بود و در حالي كه از خماري پدر و نعشگي دوستان پدر به ستوه مي آيد ، در اتاق را قفل مي كند و رگ دستش را .... ديوانه شدم اصلا از آن روز ديوانه ام تا آمدم به بالای سرت برسم صد بار مردم چطور جرات كردم جنازه ات را ديدم حالا تا عمر دارم چشمان كبودت را از ياد نمي برم هيچ وقت فكر نمي كردم اينقدر جاهاي نرفته را پا بگذارم دادگستري ، پزشكي قانوني ، دارالرحمه ، مرده شور خانه ....... مي دانم تقصير مرخصي هاي من بود ُ بايد تاوانش را بدهم زهرا خدايت گواه است چقدر داد زدم ، چقدر دست روي ميز كوبيدم ، چقدر اتمام حجت كردم بخاطر پرونده تو و امثال تو و اين روزها مشكي پوش ناداني هاي من و امثال منم نامه ها پر كردم ، شكوايه ها نوشتم هيچ و هيچ و هيچ انگار كاري از دستم بر نمي آيد مني كه هيچ از دستم بر نمي آيد خدايت شاهد به اين دليل كه هيچ از دستم بر نیامد ديروز آمدم استعفايم را نوشتم ترجيح مي دهم برگردم به سراغ دغدغه هاي فرهنگي تا اينكه دغدغه ها ي اجتماعي را نظاره گر باشم ترجيح ميدهم بروم سينما و از فيلم هايی مثل اخراجي ها گلايه كنم تا اينكه تماشاچي فيلم زندگي تو باشم كه صدبار از اخراجي ها تلخ تر است ترجيح مي دهم نشريه و خبرنامه كار كنم تا اينكه خبر مرگ تو را چهل کلاغ بشنوم مي روم كه به برنامه هاي راديو و تلويزيون برسم . و امروز عصر مراسم هفت تو در همان حانه متروكه برگزار مي شود و همكلاسي هايت باز مي آيند آنروز هم آمدند ، تازه فهميدم چرا به آنها حسادت مي كردي پا می شوم و پا می کشم زیر تمام بساط های که مال من نیست اصلا بیس خیال همه چیز می روم سینما یک فیلم ببینم می روم سری می زنم به حافظ شیرازی حافظی در دل این همه بیت تنهاست ِ مجرد است و آزاد می کنم تمام خودم را از حصار این جبر ها و اجبار ها حالا منم که پای همه چیز خودم می ایستم اصلا می نشینم پای همه چیز تا هر وقت دیدی ام نتوانی بشناسی ام تا بجایم نیاوری تا گم شوم در دربدری این تنهایی ها حتی دیگر شیشه های عینک مطالعه ام را هم پاک نمی کنم بگذار تار تار ببینی ام تار تارم کنی و ببینی چقدر تار شده ام که حتی از روی نگاتیو عکس هایم هم نمی شود ظاهرم کرد و شیطان به سجده بود که انسان شروع شد *"طوفان وزید و آتش و عصیان شروع شد" سـیب از فـریب نـگاه تو خـورده بود ...هـا... طعــم لبــان سـرخ تو در آن شـــروع شد آدم بهـــانه بـود که دنیــا عــوض شــود از میوه ات نخوده ، زمستان شروع شد اصـلا خـدا از اینهمـه تســبیح خستــه بود شیطان گسست و پاره شد .... انسان شروع شد * این تک مصرع از اشعار رضا علی اکبری ست . پرواز بر اندیشه ما می تابید ما بال پریدن شده بودیم .... اما نفرین به کسی که آسمان را دزدید ايكاش سر گذاشته بودم به شانه ات در فصل جفتگيري سيمان و سنگ كاش گنجشك من تو باشي و من آشيانه ات گنجشك من تو باشي و من در به در شوم از صبح تا غروب پي آب و دانه ات سلام برتو اي آقاي مهرباني ها كه مهر وامدار نام شماست هنوز خيل دستان نيازمند به سوي بارگاهت دراز است و چقدر زبان ها كه تو را به جان جوادت قسم مي دهند و من دلم هوايي مي شود كه هواي حرمت به سرم بخورد و طبق معمول بعد از نماز جماعت ظهر بنشينم در صحن آزادي و كتاب بخوانم دلم مي تنگد براي آنكه غروب هاي زيارت در ايوان طلايت باشم و طنين نقاره خانه ات دل را بنوازد و من چقدر دلم برايتان تنگ مي شود آقا هنوز بند دلم را دخيل بسته ام به پنجره فولاد راستي برات كربلاي امسال را هنوز نگرفته ام انگور زهرخورده به کامم نشسته است آقا ، تمام پنجره هایم شکسته است از آرزو تهی شده است ، این کبوترت از قیـدِ آسمان و پریدن گذشته است احساس میکند که هوا هماجارهای است احساس میکند که هوا نیز،خسته است این حسّ و حالِ زائرِ بارانی تو ، است حسّ پرندهای که غرورش شکسته است حالا رسیده خدمتتان غرق شرم ، چون امواجِ صوتیِ جملاتش ، گسسته است شاید به موجِ نیلِ نگاهت ، بشوییاش اویی که دل به هیچ ، عصایی نبسته است آقا .... بیا و در ریه هایم قدم بزن ! این جاده ، سالهاست که یک، راه بسته است قفلی شکست ، پنجره فولاد نرم شد بیشک ، گلایهام ، ز ضریحت گذشته است تا آه می کشم، جــــگرم تیـــر می کـــشد سنگین شده است تومور بدخیــمِ سینه ام دیگر نمی کـــــشم! کمرم تیــــر می کشد بی خوابیِ عمیـــــق برایــــم مُخَــدِّر است تا خواب در دو چشــــمِ تَـرَم تیـر می کشد از بس قفس نشین شده ام بی هجومِ تیر تا استخــــــوانِ بال و پــرم تیـــر می کشد دور و برم خطوطِ مُعَــــوَّج، لجــــوج، کــــج یکهــــو تمــــــامِ دور و برم تیـــر می کشد از ارث مُسری نَسَبــی، سهــــــم برده ام یعنی درون من، پــــدرم تیـــر می کـــشد! *** دنیـــــا اگرچه جــــــــاده ولی پــای رفتنم از لحظه ای که در سفــرم تیر می کشد ... میم . ب . مهاجر و خبر دادند برای اجرای همایشی با این موضوع به دانشگاه شیراز برویم خب رفتیم و برنامه شروع شد و میهمانان یکی یکی بحرف آمدند در گوش تریبون روز دختر بود ولی میهمانان ویژه آقایان بودندو تمام حرف ها سخن ها و نگاه ها به سمت زنان جامعه دلم به حال خودمان ها سوخت می رسد از آسمان فریاد دختران روزتان مبارکباد اگر آقا بیاید٬ برای آقا زاده ها بد خواهد شد اگر آقا بیاید زمین خورده ها را بر خواهد داشت زمین خواران را هم بر خواهد داشت اگر آقا بیاید گیس دختر................. را خواهد کشید سینمای فردین را دو نیم خواهد کرد! اگر ... نه آقا حتما می آید آن را که شب از قفس پرید ... آوردند ای کوچه تنگ کاهگلی صبح بخیر برخیز برای تو شهید آوردند يك حادثه خلقت بشر مي خواهد با اين همه تشنگي پر از شمر و يزيد اندازه ي كربلا جگر مي خواهد درد قصه ي واقعي مادريست كه با گريه مي گفت افطار و سحري رمضانشان نان خشك بوده است و ماست درد، درداست درد همان دختر جوان چادري ست كه معصومانه اول خيابان ملاصدراي شيراز نشسته و بساط ليف فروشي باز كرده و هر روز هزار حرف و نگاه كثيف را بر گرده داغ مي كند درد محمد ۸ ساله است كه جاي درس خواندن يا بازي، مقابل چشمان همه امان دستمال كاغذي مي فروشد و كك كسي گزيده نمي شود درد، حنجره ي خسته مرد جنگي ست كه ريه هايش اذن دخول هوا را صادر نمي كند و کسی او را بخاطر نمی آورد آخر همه سر در لاک خویش برده اند درد، حافظه ي فراموش كار ماست كه يادمان مي رود بايد كاري كنيم درد- مديراني هستند كه از سر و كول ميزهايشان بالا مي روند تا نيفتند درد، كارمندان بي مصرفي هستند كه هنوز براي نوشتن يك برگ گزارش خوابشان مي برد و اضافه كار مي خواهند درد- مسئولاني هستند كه سر در آخور خويش كرده اند و بابت كوتاهي هايشان هم ارث از ملت طلب دارند درد، بخشنامه ها و تبصره هايي ست كه مرفه ين نوشته اند براي بي خانمانان (پشت ميز شكيل خود وزرا هي بريزيد طرح و برنامه بخشنامه....ولي ببخشيدم بشكند اين بروكراسي قلمش) درد مني هستم كه تريبونم را براي پيشرفت مي خواهم نه براي فرياد از درد درد همكلاسي هاي خلاق من اند كه در خميازه هاي بيكاريشان نفرين خوابيده است درد ميگرن است اما نه براي سرمان كه اگر بفهميم بايد در قلبمان رخنه كرده باشد و آن وقت مي فهميم چقدر درد مي كشيم
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه نيست
اين چندمين رديف نمازي خيالي است
گلدسته اذان و من هاي هاي هاي
الله اکبر و أنا في کُل واد... مست
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
اِلّا هُوَ الَذي اَخَذَ العَهدِ في اَلَست
(يک پرده باز پشت همين بيت ميکشيم)
او فکر ميکنيم در اين پرده مانده است
***
سارا سلام... اَشهَدُ اَن لا اِله... تو
با چشمهاي سرمهاي... اَن لا اِله... مست
دل ميبري که... حَيَّ عَلي... هاي هاي هاي
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشتهاي از آسمان نبست؟
باران جل جل شب خرداد توي پارک
مهرت همان شب.. اَشهَدُ اَن.. در دلم نشست
آن شب کبو .. (کبو) .. کبوتري از بامتان پريد
نم نم نما .. (نما) .. نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيــــــي و لا اله
اِلا هُوَ الَـــذي اَخَذ العَهــــدِ في اَلَست
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گـست
سبحان رَبّي اَلــ... من و سارا .. بِحَمده
سبحان رَبّي اَلــ ... من و سارا دلش شکست
سبحان رَبّي اَلـ... من و سارا به هم رسيــ...
سبحان تا به کي من و او دست روي دست؟
زخمم دوباره وا شد و اِيّاک نَستَعين
تا اِهدِنا الــ ... سراي تو راهي نمانده است
مغضوب اين جماعت پُر هاي و هو شدم
افتادم از بهشــت بر اين ارتفاع پست
***
(يک پرده باز بين من و او کشيدهاند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)
شعر از دكتر محمدحسين بهراميان
بخار از دشت پیدا شد، چو ترکان بخارایی
ز تیر ترکشش سوزد، سر خارا ز بن خارا
زبان بگشود سوسن، چون بشیر از مژده یوسف
پی معجز ز شاخ گل، برآمد بلبل از شادی
تجلی کرد بر هر شاخ گل، صد معجزِ موسا
علیّ عالی اعلا، ولیِّ والی والا
وصی سید بطحا، به حکمش جمله ما فیها
قوام جسم را جوهر، زمام روح را رهبر
کلام نیک پیغمبر، ولیِّ ایزد دانا
حدیثی خاطرم آید که می فرمود پیغمبر
به اصحابش شب معراج سِر لیله الاسرا
به طاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت
هزاران مسجدی اندر درون مسجد الاقصی
به هر مسجد هزاران طاق، بر هر طاق محرابی
به هر محراب صد منبر به هر منبر علی پیدا
زپیغمبر چو بشنیدند اصحاب این سخن، گفتند
که دیشب با علی بودیم جمله جمع در یک جا
تبسم کرد سلمان، این سخن گفتا به پیغمبر
به غیر از خود ندیدم هیچ کس در نزد آن مولا
اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر
نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه ای تنها
به گوش فاطمه خورد این سخن گفتا علی دیشب
که تا صبح از درون خانه بیرون پا ننهاد اصلا
که ناگه جبرئیل آمد سلام آورد بر احمد
که ای مسند نشین بارگاه قرب او ادنی
اگر چه بر همه ظاهر شدم بر صورتی اما
ولیکن از همه بگذشت و با ما بود در بالا
ز خندق جست و مرحب کشت، اندر بیشه هیجا
علی سرّیست در وحدت، که باشد سرّ بیهمتا
علی خلقی است در خلقت، که باشد خلقتش یکتا
چو این اوصاف را بشنید، از وصف کمال او
گرفت انگشت حیرت بر دهانش، بوعلی سینا
%20copy.jpg)



| Design By : Pichak |



